سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران
.:: بلاجویان ::.

کربــــــــــــــــــــــــــــــلا..

.

.

تنها یک قطعه خاکی نیستـــــ..

.

.

جغرافیای نامحدود یک تاریخ گسترده استــــ..

.

.



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  چهارشنبه 91/9/1ساعت  6:27 عصر  به قلم سید 
      مهربونی()


    بغضی غریب بر سینه آسمان نشسته است، بغضی که بندبند استخوانم را می‌لرزاند.
    آه! ای بهانه هستی! چگونه اندوهگین نباشم وقتی که جشن هجده سالگی‌ات را سیاه پوشیدم.
    نیستی و دیوارهای کوچه هنوز سیلی خوردن تو را ضجه می‌زنند، تو نیستی و پاییز نبودنت، همه آسمانم را به آتش کشیده است.
    من می‌دانم که شب از ازل به خاطر تو سیاه‌پوش است و باران، بغض شکسته عرشیان است بر داغ‌های بی‌کرانت.
    آه! ای بانوی آب‌ها تو کیستی که موج‌ها دربرابر قامتت سرفرود آورده‌اند و درختان به احترامت ایستاده‌اند؟!



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  دوشنبه 90/2/5ساعت  6:49 عصر  به قلم سید 
      مهربونی()

    هم صحبت دلت شدن تکرار عاشقیست ...



  • کلمات کلیدی :
  • نوشته شده در  دوشنبه 89/10/13ساعت  2:47 عصر  به قلم سید 
      مهربونی()

    خداوندا
    ازکجای جفای این روزگار بگویم آنگاه که خود جفاکارترین افرادم. به کدامین گناه نکرده ام توبه کنم آنگاه که از اقرار به آنها ابا دارم. چگونه مرهم زخم های دل بیقرارم را از تو خواهم آنگاه که بر مهربانیت پرده انداخته ام.

    بار الها
    از تو روی گردان می شدم و به خلق تو امیدوار. چرا که گم شده ام را در میان سیاهی بندگانت می جستم. خودم را در انبوه محبت های گاه و بی گاهشان می یافتم و چه سرخوش بودم. خوشبختی را نزدیک تر از تو حس می کردم و جدای از تو. نزدیکیت را انکار کردم و بدبدختیم را امضا.

    الهی
    آتش عشقی را درونم شعله دادی که لایق آن نبودم. خودم را می دیدم و خودم. اینک خودخواهی هایم را به مویه نشسته ام و بیزاری از خویش را گریه می کنم. اگر بازگردم به بیراهه خواهم رفت و اگر بمانم توان پایداری ندارم. وجودی که از عشق تو خالی شد بی وجود است و لایق مذلت است و نه محبت.

    پروردگارا
    به هر سو که می نگرم نشانی از منیت ها و دؤیت ها می بینم، آنچنانکه خود نیز چنانم. بندگانت را غرق در اندیشه های باطل می دانم، و خود از همه باطل ترم. آنها را گمگشته راه تو می خوانم، و خود از همه گمراه ترم. رو به کدامین قبله ایستاده ام و جبین را برای که بر خاک می سایم ؟!

    معبودا
    به مهربانی های بی منتت و به لطف های بی شمارت قسم، لحظه ای مرا را به خود وامگذار که سخت گمرهم. "من" را به من بازگردان تا گم شده ام را در "تو" بیابم.

    ...الهی و ربی من لی غیرک...

     



  • کلمات کلیدی : عشق، الهی، گمگشته
  • نوشته شده در  یکشنبه 88/10/27ساعت  2:35 عصر  به قلم سید 
      مهربونی()


    http://samiranadri.persiangig.com/image/%d9%8a%d8%a7%d8%b300.jpg
    آقا سلام ...
    آقا چند تا دیگه باید بشمارم ؟ چند تا ندبه دیگه باید بخونیم ؟ این جمعه هم که داره تموم میشه. هرچه به غروب نزدیکتر میشیم ....آقا دلم بیشتر میگیره.


    این جمعه هم نیامدی آقا دلم شکست      
    ماندم غریب عاشق وتنها دلم شکست


    ندبه شما رو راه میندازم و عهد شما رو می خونم ، ولی خیلی وقتا دلم ازتون جداست.
    می خونم و گریه می کنم ولی برای خودم اشک می ریزم. در صورتیکه برای شما باید ناله کرد. برای شما باید اشک ریخت و ضجه زد...
    "فلیبک الباکون و ایاهم فلیندب النادبون و لمثلهم فلتذرف الدموع ولیصرخ الصارخون و یضج الضاجون و یعج العاجون..."


    این جمعه هم نیامــدی آقا گناه من
    پیداست هم زوسعت اندوه وآه من


    آقا جون، دلم پر درده... شما که از دلم خبر دارید. میدونید این روزا چقد سخت میگذره برام.
    کم آوردم. شما بگید چیکار کنم. درسته بی معرفتم، درسته قول میدم و ... فراموشش می کنم. درسته دارم بد راه میرم...اما شما که خیلی مهربونید. شما که لطفتون بیشماره. پس یه گوشه چشمی ...


    گندم که نیست،هست پرازجو جوال من
    شرمنــده ام بیا ونظـــر کن به حال من



  • کلمات کلیدی : آقا، ندبه، جمعه
  • نوشته شده در  جمعه 88/8/1ساعت  12:17 عصر  به قلم سید 
      مهربونی()

    اله من ...

           و تو می دانی که اگر از بیگانگی های رنگارنگ می گویم، خودم را جدا نمی کنم، که من هم بیگانه ای آلوده ام ولی به نزدیکی و جوار و به پاکی و قدس تو پناهنده ام. و اگر می گویم و بغض آلوده می گویم، می خواهم شست و شو شوم. تو فریادهای بریده ام را به اشک های بی امانم ببخش و بر غفلت و سرگرمی های حس و حافظه و قلبم ترحم کن، که تو می دانی غفلت و سرگرمی و لهو و لعب ، دامن گستر است. از گوشه ای سر برمی دارد و تمامی سطح وجودم را می پوشاند. از گوشه چشم و از کناره گوشم آغاز می شود و تمامی وهم و خیال و همّ و غمِّ مرا با خود می برد، تا آنجا که در حجاب می روم و پرده نشین می شوم و تا آنجا که همین حجاب هم مستور می شود و پنهان می ماند،که؛ « جعلنا بینک و بین الذین لایؤمنون بالآخرة حجاباً مستوراً ». تا آنجا که با غفلتم تو را می فروشم و یا تو را برای خودم نگاه می دارم. به جای آنکه خودم را نزد تو بگذارم و خودم را بیمه کنم، تو را برای خودم نردبان می کنم تا به بت هایم و به عروسک هایم راه بیابم.

    http://mylovegod.webphoto.ir/photos/my366399.jpg

          راستی! من با آنها که دشمن تو هستند، چه فرق دارم؟! اینها که غفلت می آفرینند و سرگرمی می سازند تا تو احساس نشوی و مطرح نگردی  و اگر طرح شدی، در دنیای سرگرمی ها طرد شوی و موهوم و نامعقول بمانی و اگر معقول و مطلوب هم شدی، این دنیایی نشوی و به کار دل بیقرار من نیایی. من با اینها چه فرق دارم؟ نمی دانم . نمی دانم.

           شاید آنها هم مثل من وسعت عظیم دل خود را می دانند و پای بزرگ و گام بلندشان در کفش تنگ دنیا تاول می زند. شاید آنها هم مثل منِ خسته، لحظه های نمناک و چشم های سرشار و شب های طوفانی دارند.

          آخر مگر می شود که آدم بود و جاری لحظه ها را دید و به راستِ راستِ زندگی زل زد و دل باخت؟ بگذر ... که سبز زندگی، زرد است و روزش سیاه است و آبی اش، خون رنگ و آسمانش، تیره و زمینش سرشار از جنازه های عفونت و خاکش، سیراب از شکم های برآمده و استخوان های درهم تکیده ... بگذر ... که راستش هم دروغ و نیرنگ است.
          از خودم می گذرم که شاید دیوانه باشم، شاید تلقین زده باشم، که از کامیابی هایم استقبال می کنم. به سراغ دیگران می روم. هرکه را تجربه می کنم می بینم که روز خوشی نداشته و یا پس از دوره ای از خوشی ها، درپای دیوار رنج ها نشسته. و همین است که به این نتیجه می رسم که به ظاهر عالم نمی توان دل خوش داشت، که این دل، بزرگتر از عالم ظاهر است. دل ما بزرگتر از زندگی است و همین، رمز پویایی زندگی است.

           به جان تو! که این دل گرچه خواستار است، ولی بازیگوش هم هست. بازیگر هم هست. بازیچه هم هست و تماشاچی هم هست. این دل غافل هم هست، مگر اینکه بلایی بیدارش کند. گرچه گاهی این دل از تو که آموزگار عشق و پرستار رنج هایش هستی، چشم می پوشد، تو بر او خشم مگیر، که او به تو نیاز دارد، گرچه تو از او بی نیاز هستی ... که او گرفتار است، گرچه که تو در امان و برکنار هستی.

         پس تو مرا به خود رها مکن، و در این دنیای شلوغ و درهم ، تو راهنمایم باش. چرا که با وجود تو در کنارم، غفلت هایم زدوده می شود. و چرا که از نزدیک تر از من به من، نمی توان فاصله گرفت و دوری گزید.

             ......... الهی و ربی من لی غیرک ..........



  • کلمات کلیدی : اله، اشک، دل
  • نوشته شده در  دوشنبه 88/7/20ساعت  5:20 عصر  به قلم سید 
      مهربونی()

    دل، اسیر عشق کیست و چیست؟

    خداوند به موسى‏علیه السلام وحى کرد: «آن کس که گمان مى‏کند محبت مرا دردل دارد، ولى شبها تا صبح مى‏خوابد، دروغ مى‏گوید. مگر نه اینکه هردوستى، خلوت با دوستش را مى‏خواهد؟ اى موسى! خشوع قلب و خضوع‏بدن و اشک دیدگانت را به من هدیه کن، آنگاه مرا نزدیک خود خواهى‏یافت...».

    این، محک شناخت عشق خداست.

    عشق

    عاشق کیست و عاشق نما کدام است؟...

    وقتى کاه جان ما، مجذوب کهرباى جانان شد، آنگاه، «خدا» رامى‏بینیم، نه «خود» را، و رضاى «او» را مى‏طلبیم، نه «خویش‏» را.

    این، اوج خداجویى و عرفان است و رسیدن به «آزادگى‏» و نهایت‏«بندگى‏».

    وقتى همه کارها براى خود و در جهت «خود محورى‏» باشد، اینجا نه‏توحید، که شرک و نه اخلاص، که عجب و طمع، حاکم گشته است.

    «خود»، یک چاه است.

    گاهى یوسف روح و جانت در آن اسیر مى‏ماند و زندانى مى‏گردد. بایداین یوسف گرفتار را از آن چاه بیرون آورد و «عزیز»ش ساخت.

     

     



  • کلمات کلیدی : عشق، اخلاص، بندگی
  • نوشته شده در  شنبه 88/6/28ساعت  8:37 صبح  به قلم سید 
      مهربونی()

       1   2      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    کربلا..
    هیجده شمع خاموش...
    امامنا ...
    عاشقانه ای با معبود ...
    دلم پر درده ...
    درد دل
    نهایت بندگی ...
    اینجا برای از تو نوشـتن هوا کم است
    دل نوشته
    صدایم را می شنوی ؟!
    [عناوین آرشیوشده]